تبليغاتX
::..::خانومی بنام ایکس::..::
::..::خانومی بنام ایکس::..::
معادله ای هستم غیر قابل حل...شناخته نشده..چند مجهولی..که فعلا ایکس آن کشف شده..
 
به تاريخ دوشنبه 1387/12/26 توسط Ms.X |

و نوايي آشنا مي خواند ...

                             " نوبهار دلنشين

                                                            آمده اي سوي چمن

                                    اي بهـــــار آرزو

                                                            بر سرم شانه بزن..."

و من شانه ام را گم كرده ام و نمي دانم چطور آرزوهاي بهار را اجابت كنم

و اين روزگار، بهــــار آرزوهايش را سوي چمن ِ من فرستاده؛ و من

مي خواهم بهـارش باشم، اما فقط يك آرزو بيش نيستم. آرزويي كه ديگر پاييز شده...

و بهـــار، و اين نــو بهـــار... چمن اش را مي خواند اما

من زردتر از آنم كه بمانم... دوست داشتم بهار باشم و آرزو نباشم

آرزو بودن عذابم ميدهد.

فقط يك آرزو بودن آزارم مي دهد.

بايد به دنبال درخـت خود باشم ... چيزي كه لايق خـــــزان است.

نوبهـاران كوچك؛ با شُمايَم؛ اي كاش هـرگز نمي گفتيد كه من آرزويتان هستم

حال ديگر چطور بدنبال سرسبزيتان باشم، ديگر چشمانم حتي سبز بودن را هم بايد دريغ كند...

كاش نمي گفتي كه آرزويت هستم... كاش هرگز نمي گفتي...

اينبار ديگر حتي نمي توانم صداي بارانت را گوش دهم...چون من فقط يك آرزويم

آرزويــي دسـت نيـافتني...

ديگر حتماً بايد محبـت ممنـوع بود، مهرباني ام دارد عذاب روحم مي شود؛ خــزان بودن را دوست دارم؛

 رهـــــايم كن؛ بهـــــار خود باش

من خـــــزانم؛ ديگر بهــــار را هم نمي خواهم ؛ رهـــايم كن، رهــــايم كن

من نسيمي بودم از بهــــار تا يك خــــزان... من گذشتم...گذر كن از من...

 

دل نوشت:: يكي مي گويد من آرزوش هستم و ديگري در فكر اين كه او آرزوي من است؛ من ماندم و آرزوهــاي در راهم...نه مي خواهم آرزو باشم نه در فكر آرزو...رهايم كنيد...من يك خزانم...

درد نوشت:: دستم حسابي زخمي شده امروز كه باندش رو عوض ميكردم ديدم عجب دل شيري داشتم من!! ولي اگه بازم بهم دوچرخه بدين حاظرم با سرعت 130 ركاب بزنم...خيلي حال ميده وقتي كه ميافتي تو سرازيري و چشماتو ميبندي و پاهاتو از ركاب رها مي كني و حس مي كني كه رفتي تو آسمونا...

پي نوشت:: ميگم  پاراگلايدرم  خوووووب فاز ميده ها ...ولي فكر كنم اين دفعه با مخ بيام زمين...

به تاريخ شنبه 1387/12/24 توسط Ms.X |

سلام به همگي، بعد از چند روز ، پر انرژي برگشتم

امروز خيلي خووووب بود با چند تا از بروبكس UNI رفتيم چيتگر . خيييييلي خوش گذشت خيييييييييلي خوووب بود. دوباره مثل قديما حالم خوفه!

بعد از مدتها دوچرخه .......وااااااااي كه چه حالي داره دوچرخه....دلم براي دوچرخه سواري تنگ شده بود.......دور پارك رو تو پيست سرعت ركاب زديم-

همه چيز خووب بود تا  اينكه جايي رسيديم كه سرعتم اونقدر زياد شد كه نتونستم خوب خودمو كنترل كنم و رفتم تو باقاليا ...اونقده درد داشت..الانم دستم زخميه ، ولي مي ارزيد...فكر كنم اوقدر خووب ركاب زدم كه مردم چشم كردن

بعد با كلي عكس و فيلم و خاطره برگشتيم ...دوست داشتم يك روز در ماه ميرفتم چيتگر ركاب بزنم خيلي دلم براي دوچرخم تنگ شده ولي حيف كه يك  روز در ماه هم وقت خالي ندارم..بعد از عيد هم كه قربونش برم فقط ميشه درس و كار و تحقيق و مقاله و پروژه.خدا به دادم برسه

ميخوام قبل از تحويل سال يه پست ديگه بگذارم. اميدوارم بتونم و وقت بكنم.

جاده هم قشنگ ترين چيزي بود كه تو چيتگر فراوون بود و من عاشقش بودم...

چيتگر و جاده

به تاريخ پنجشنبه 1387/12/22 توسط Ms.X |

کمیه کابوس این بهار در راه ........ به هر حال پاییز خوش رنگ دل ما را .....تهدیدی بس  طولانی می کند. ای کاش در کج و مو وج  این گذر گندیده ...... اتفاقی از سر حادثه رخ می نمود که این بیهوده بودن مرا کمی خوش  درد تر می ساخت اگر چه می دانم تکرار آن درد تکرار نا شدنی به مانند انتظار بازگشت آن پاییز سراسر طلایی بسی بیهوده گی می نمایاند مرا..............

(سكوت آريايي)

به تاريخ دوشنبه 1387/12/19 توسط سكوت آريايي |
شب دلگیر دوریه چشمات اونجا که تا ته تردید یه دل تنگ واسه هرگز ندیدنت یه مرد تنها....

تنها دلیل دلسپردگیش دوری از دنیای پر از دردیه که کمتر به کبودیه آسمونش حتا نباریدن نگاهش دل خوشه...

تو اگه دوری حتی به وسعت آسمونا من اگه کویرم اندازه عطش انتظارت

تو بدون. تنها تو بدون. می نویسم واسه درمون دردایی که عمری در پی پنهون کردنشون دل به هر دل بریده دادمو درد دوریم دوچندان که صد چندان شد..........

شب دلگیره دوریه چشمات  آره عجب دردی به دلم نشت

(سكوت آريايي)

به تاريخ جمعه 1387/12/16 توسط Ms.X |




هرچقدر خواستم مهرم را ، وجودم را و غرورم را پنهام كنم

-------كلامم شيرين تر شدو مهرم فزون تر


هرگاه خواستم لبهايم به شيريني لبخند باشد

-------قطره آغاز وجودم شد


هرگاه خواستم سرماي خشم، وجودم را گيرد

-------گرماي غم ميهمان دلم شد


نمي دانم به كدامين گناه بايد توبه كنم

--------------گناه بودن يا نبودن--------------


نمي خواهم مهرم را ارزاني آدميان كنم

مي خوام كمي نبودن را تجربه كنم::

-----------------------------------مهربان نبودن

------------------------------------------ساده نبودن

-------------------------------------------------كم غرور نبودن

--------------------------------------------------------بي وجود نبودن ...


لبخند وجودم را

و شايد وجودم را

بايد ناپيداتر كنم


تا اطلاع ثانوي مي خواهم محبت ممنوع باشم (شايد كمي سردتر و رسمي تر)

نمي دانستم محبت هاي كوچك هم ميتواند باعث سوء تعابير ها شود

گفتم اين بار بس شدم...پس بار ديگر را چه كنم!

به تاريخ دوشنبه 1387/12/12 توسط Ms.X |

و جریانی که حرکت میکند

کودکی که آمد

نوجوانی که بزرگ شد

و جوانی که می رود {شاید هم میدود!}

نمی دانم کی پیر میشوم...

.

.

ولی باز زندگی می آید

و من دوباره کودک می شوم

دوباره جوان

ولی نمیدانم باز هم باید پیر شد یا نه...

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

پی نوشت:: گاهی اوقات فکر اینکه دنیای دیگه ای هست که باید بعد از این دنیا توش باز هم زندگی کنم زجرم میده

میخوام این دنیا خوش باشم

شاید اوون دنیا خوشی درکار نباشد... ولی چه تضمینی برای خوش نبودن هست...

به تاريخ شنبه 1387/12/10 توسط سكوت آريايي |

تا در امتداد ترس تنهایی بر خیال خیس تو تکیه دادم

ناگهان تنها تر شدم

تا تو را در حصار احساس خویش جستجو کردم

محصور تر شدم

تا تو را دیدم

محو تماشای تو شدم

خاموش تر شدم...........


من به دنبال دلیل بی دلیل ندیدنت نشنیدنت و شاید بوییدنت

و تو از پی پیوسته پندار این گمان که تو را به من مرا به تو راهی نیست

ومن همان تکیه داده بر تنهایی که ناخواسته تو را در ورای تنهاییم می جویم....

(سکوت آریایی)

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=-=-

آوا نوشت:: سلام بر دوستان خوووبم كه جنس همشون از جنس زيباي آواي زيباي سكوته

خب بايد بگم كه كم كاري از بنده بود كه فراموش كردم اين دوست جديد رو بهتون معرفي كنم تا كلام زيبايش رو با دل نوشته هاي من اشتباه نگيرين...

سكوت آريايي ، انساني است از جنس زيباي و پروقار سكوت ولي اينبار از نوع آريايي

كلامش شيرين ، فريبنده و پرمعناست روي حرف هاي زيبايش تفكركنيد..حسي نهفته كه همه ميفهميد آريايي بودن هنر است نه يك لقب...

به اميد آنكه حضورش گرمابخش تنهايي تان شود

شاد باشيد و پر فروغ

(آواي بي همتاي سكوت)

به تاريخ جمعه 1387/12/09 توسط Ms.X |

شاید اینجا حسی است...

تاب ماندن ندارم

باید رفت

باید به خیال پرواز کرد

ای کاش وجودی خودمانی داشتم


خاطره های گاه گاهی آزارم میدهد

نگاه نیازهایم به بودن و نیست شدن میرسد...


می خواهم تک رنگ باشم

وجودم سبز باشد

.

.

باید سبز شوم

نه نگاهی تمنا می کنم نه وجودی را منت می کشم


هستم

پس می توانم باشم

.....می توانم سبز باشم

....................سبز بودن ؛ سبز بودن ؛ سبز زیستن



پی نوشت:: چه زود غرور شکسته ام را فراموش کردم؛(در کمتر از یک ماه!!) انگار همیشه باید مهربانانه رفتار کنم؛ ذاتم اجازه ی تحکّم کردن و عنوان بی عدالتی و ابراز ناراحتی ندارد؛ دیگر حتی از ذات بی ذاتم هم خسته شدم، پذیرفتم هرچه پذیرفتنی نبود ...گفتم هر چه ناگفتنی بود... و چه زود؛ زودتر از هرکس ؛ باز هم مهربان شدم.....

باید پرواز کرد... باید سبز شد... نگاهی تازه از چشمانم خواستارم...بی تفاوت بودن اولین گام است...دیگر تفاوت برام معنا ندارد...ای همه ی تفاوت ها بی تفاوت شدید برایم

به تاريخ دوشنبه 1387/12/05 توسط Ms.X |

من دلم میخواهد خانه داشته باشم پر دوست...

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار مینویسم:

" خانه دوستی ما اینجاست"

                                     تا دگر نپرسد سهراب :

                                                                    خانه ی دوست کجاست...

آواي سكوت

و اشك هايم مي بارند
در آرزوي خيس كردن شانه هاي تو
ولي انگار من در كنارت نيستم
من در آغوش گرمت جا خوش كرده ام
"خدايا دوست دارم هميشه در آغوشت بمانم، رهايم نكن
كه اگر رهايم كني
آغوشي نمي يابم كه تبعيد شوم"

**********************
معادله ای هستم غیر قابل حل...شناخته نشده..چند مجهولی..که فعلا X آن کشف شده..

**********************

آخرين حرف
روزنگار
.:.
به قلم
نگاه هايم
Blog Skin