::..::خانومی بنام ایکس::..::
معادله ای هستم غیر قابل حل...شناخته نشده..چند مجهولی..که فعلا ایکس آن کشف شده..
|
|
|
به تاريخ یکشنبه 1388/01/30 توسط Ms.X
|
براي رفتن به تولد آماده شدم...زنگ زدم به آژانس ... راننده اومد .. سوار شدم ... گفتم آقا ممكنه شما چند ساعتي منتظر باشين تا من كارم تموم بشه بعد دوباره منو بيارين همينجا؟! ... گفت خانم فكر نكنم بشه .شما بايد هماهنگ ميكردين ... گفتم باشه پس من مجدد آژانس ميگيرم... و بعد خيره شدم به خيابون و چراغ هاي قرمز و ترافيك و شب ... پشت يكي از چراغ هاي 2 دقيقه اي كه ايستاد موبايلش رو برداشت و زنگ زد ... الو . سلام عزيزم . ببين امشب كه ديره تا من بيام و آماده بشيم . تا برسيم ساعت از نيمه شب هم ميگذره . آره . بهش بگو امشب نميشه بريم . آره . حتما فردا ميبرمش شهربازي ولي اميشب گفتم كه نمي شه بيام و بريم . تازه دير وقته . آره . پس بهش بگو . مراقب باشين . خدافظ ... گفت خانم من هماهنگ كردم ميمونم تا كارتون تموم بشه ...گفتم نه آقا شما به كارتون و قرارتو برسين من خودم دوباره آژانس ميگيرم ... گفت ديگه نه Cancle كردمش ... .......ادامه اش باشه براي بعد...الان خستم ...قول ميدم فردا بنويسم ...... به تاريخ شنبه 1388/01/29 توسط Ms.X
|
![]() - شايد گاهي نبايد بود ..... . . . به تاريخ پنجشنبه 1388/01/27 توسط Ms.X
|
ساعت ها را بگذار بخوابند*بيهوده زيستن را نيازي به شمردن نيست**دكتر شريعتي
سرم درد ميكند از هر يكنواختي موجود ديگر چشمانم بدنبال كسي نيست فقط مشتي هواي تازه مي خواهم . اكسيژن اين كپسولها هم تمام شد ديگر نفس كم آوردم . سرم درد ميكند از هر بودن و از هر نبودني . باز چشمانم ميچرخد . نمي توانم نگاهش نكنم . تيك تاك ... تيك تاك ... گوشها را بايد بست صداها را بايد كشت جور ديگر بايد بود... هميشه انتظار خبري دارم... فقط سكوتي مي طلبم كه آزارم ندهد... ثانيه ها آزارم ندهيد .... هنوز زنده ام .... پي نوشت:: ولي جدي جدي سرم درد ميكنه هااا... بعدا نوشت:: بدجوري دلم گرفته..به يكباره دلم اشك طلب ميكرد..فكر ميكردم ديگه روزي رو كه گريه كنم نمي بينم..ولي انگار وقتي يه مشكل حل ميشه..مشكل بعدي بايد شروع بشه...! عجب زندگي مزخرفـــــــي ...(ساعت 12:54يه روز بعد از نوشتن اون روز..) به تاريخ شنبه 1388/01/22 توسط Ms.X
|
"You needn't look so smug Watson" " Sorry,Holmes.It's just that I believe you are finally stumped You'll never unreval this crime" Holmes stood up and gestured empathiclly with the stem of his pipe. "i'm affraid you are wrong. I do know who killed mrs,Worthingtin" "Incredible! No withnesses! No clues! Who did it" . . . . "I did,Watson"
به تاريخ پنجشنبه 1388/01/20 توسط Ms.X
|
تو فكر يه رفيق براي Sebastion هستم...ولي رنگش آبي باشه...حيف كه وقت ندارم برم بخرم[ناراحت] امروز خيلي ورجه وورجه ميكرد...با حركاتش ميگه كه يه همبازي ميخواد...يا شايدم يه هم صحبت براي وقتاي تنهايي اش...{نيدونم} پينوشت:: Sebastion اسم ماهي Fighterمنه[نيشخند] به تاريخ سه شنبه 1388/01/18 توسط Ms.X
|
حضور بي حضور يك نفس و شايد كلامي كه مي آمد {اي كاش هميشه فقط امروز باشد} . . خنده هاي مستانه سكوتم را مي شكست... . . و باز آسمان شاهد زيبايي ها بود و كلاغ هاي آواز خوان بر همان كاج همسايه و سايه ي باران كوچه هاي نم زده . . دوست بهترين واژه براي بودن است پينوشت:: شادم به شادي دوستانم به تاريخ شنبه 1388/01/15 توسط Ms.X
|
و روزگاران چه سخت گذشتند... . . . و امروز ديدارهاي تازه شده باز فكرم را لرزاند... امروز دوباره بيد قديمي كنار خيابان را ديدم... هنوز هم وقتِ باد مي لرزيد ... انگار نوازش هاي نسيم را ديگر دوست ندارد ... و جوي هميشه پر آب ... و اين بار چه زلال و پاك مي رفت ... {به كجا ؟ باز هم نمي دانم !...} و صداي كلاغ هاي در راه ... دلم براي كلاغك هاي بالاي كاج خيابان تنگ شده بود ... امروز سر به هوا ميرفتم تا ببينم لانه هاشان هنوز پابر جاست... انگار سياه پرهاي خيابان هم عيد را به بطالت داشتند ... و امروز باز هم تك درخت تنهاي دانشگاه منتظرم مي ماند تا از كنارش رد شوم و سلامش دهم ... و شاخه گل هايي كه اتنظار چيده شدن را دارند... و باز ديدارِ همه ي هميشگي ها ... همه چيز سر جاي خودش بود ... دلم هوس كرده كه روي چمن هاي تازه ي دانشگاه دراز بكشد و به روزهايي كه گذشت و حرفهايي كه شنيد فكر كند...
پينوشت: خوشحالم كه باز هم تكرار مكرراتي شيرين رو ميديدم...حتي بودن كلاغ هاي هميشگي هم دلگرمم ميكرد......جديدا دلم هوس چيزاي عجيب غريب ميكنه ... بايد كمي باهاش راه بيام وگرنه سرخورده مي شه..بايد ببينم چمن دانشگاه در چه وضعيتيه...ميشه روش دراز كشيد يا نه! بعدا نوشت:: و نم باران صبح گاهي نوازش كرد چمن ها را .. --> پس نشد روي چمنا دراز بكشم،عجب زمونه ي غريبي شده؛ ديگه حتي چمن دانشگاه هم با دل ما راه نمياد به تاريخ سه شنبه 1388/01/11 توسط Ms.X
|
شايد باز اگر باران مي باريد دل من طبع شعرش مي آمد دلم حتي براي شعر هايم هم تنگ شده دلم مي خواست كه باران باشم تا هميشه مثل ترانه ببارم ... هر چه صبر ميكنم ، باز هم دلم تنگ مي شود و اين بار تنگ يك حس غريب اي كاش آدم حس نداشت اي كاش هميشه بي حس بودم مثل وقتي كه كلام، بوسه بارانم ميكند و من نمي فهمم چه مي گويد يا شايد هم ميفهمم و فكر مي كنم كه فرياد بي كلامي معنا ندارد!! چه سخت است سردرگم يك حس بودن و نفهميدن ...
دلم نم باران مي خواهد تا غبار از تن بشويد
دلم هوس رقصيدن زير باران كرده باران باران باران ... .. .
بعدا نوشت:: اي كاش ديشب از خدا چيزي غير از باران مي خواستم ؛ برف امروز صبح معركه بود... به تاريخ شنبه 1388/01/08 توسط Ms.X
|
تنم را وقتی به دست تنهایی سپردم ندانستم ناله ای بیش نبودم که از سر ساده گی دل به عابری بی عبور سپرده بودم تا در ورای وجودم چیزی شبیه خواستن خدا را جستجو کنم و در این وادیه ویرانی که تو را یافته بودم با همان جرعه یادت عادتی عمدی برای تن پوش تنهاییم ساخته بودم و چه زود دریافتم که عبورت یا که وجودت چیزی شبیه شبهه ی تنهایی بر سایه سیاه بودنم رختی رخوت زا افکنده بود................... (سكوت آريايي) به تاريخ شنبه 1388/01/01 توسط Ms.X
|
و صدای طپش یک ماهی و کلامی که می آید در راه و باز بهاران در کوچه های فکرم شکوفه میزند و باز و باز عطر یک نفس می آید... بهاران خجسته باد برای همه دوستانی که تو این مدت به من و وبلاگ نازم(که تنها همرازم بوده) ارادت داشتند، آرزوهایی خوش دارم و امیدوارم سالی خوب برای همتون باشه سالی خوب برای شقایق نازم و مریم مهربونم، سالی نیکو و پر خنده برای مشکی پوش تنها، سالی پر از خبر های جدید برای کشاورزان مزرعه ،{خبر فیلم شدن فیلمنامه علی، خبر بازگشت دوباره باربد و دانیال، خبر بودن و پیروز بودن نغمه، خبر شاد زیستن ستایش، و خبرهایی شیرین و پر از خوشی از ستاره ی عزیزم و همسرش،} و آرامی که میخواهم امسالش پر از آرامش وجودش باشد، و گل سرخی که مبسوط مانده و آسمان ها را برایش آرزو دارم ،و رحمان عزیز که آرزوی بهترین های فکرش را دارم و برای دلای مهربونم که گهگاهی مهمون این آوای سکوت بود و کلامی یادگاری می گذاشت آرزو می کنم به بالاترین جایی که می خواد برسه ،برای لی لی و همسرش آرزوی روزهایی خوش رو دارم و برای تمامی افراد دیگه ای که یه روزی مهمون این وبلاگ بودن و دیگه نیستند، آدمای مهربونی که جدیدا مهمون این آوای سکوت شدند آرزو میکنم که همیشه باشند و پابرجا؛ هرجا که هستند. و به آرزوهاي قشنگشون برسن...
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=- درد دلی از جنس سکوت -=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=- خدایا همینجا تو همین لحظات آخر این سال شوم میخوام که به همه ی دوستانم کمک کنی تا امسالشون بهتر از سالی که گذشت باشه میخوام سال دیگه این موقع بنویسم : ای خدا سال 89 رو به زیبایی 88 کن... نه بهتر از اووون ، خیلی بهتر... خدایا همینجا تو همین لحظات آخر این سال شوم ازت می خوام سال 88 رو سالی پر خنده کنی هم برای من هم تمامی دوستانم... خدایا همینجا تو همین لحظات آخر این سال شوم ازت می خوام سال 88 رو اونقدر قشنگ و پر خاطره کنی که هممون همیشه و تا آخر عمرمون به یادش باشیم... خدایا همینجا تو همین لحظات آخر این سال شوم ازت می خوام مشکل دوست کوچولوهای من رو حل کنی تا توی این دنیای غریب هرگز تنها نمونن و بی پروا زندگی کنن و طعم رفاقت قدیمشون رو باز هم بچشن؛{گرچه با اتفاق های جدید بعید می دونم که دو باره این دو تا رفیق قدیمی با هم مثل گذشته مهربون بشن} خدایا همینجا تو همین لحظات آخر این سال شوم ازت می خوام سال آینده توی این لحظه دیگه دعا نکنم که گرسنه ها رو سیر کن چون می خوام دیگه گرسنه ای نباشه، دیگه نمی خوام فقر رو ببینم که توی خیابونای این کره خاکی قدم میزنه... خدایا همینجا تو همین لحظات آخر این سال شوم ازت می خوام دیگه جنگی نباشه تا آدما بمیرن و غصه ی از دست رفته ها بمونه برای عزیزاشون... خدایا همینجا تو همین لحظات آخر سال ازت میخوام که بهم کمک کنی تا به هرچی که میخوام برسم...چون بدون کمک تو به هیچی نمی رسم... خدایا همینجا تو همین لحظات آخر سال ازت میخوام دعای همه ی آدما رو مستجاب کنی...و ازت ممنونم که تو این لحظات آخر این سال بهم نشون دادی که هنوز هستی ... هنوز با منی ... و صدای سکوتم رو می شنوی...صدای سکوتی که دیگه نایی برای فریاد نداره...دیشب فراموش کردم ازت تشکر کنم بخاطر اینکه امسال با همه ی شوووم بودنش درس های زیادی بهم دادی و این دو روز آخر رو هر چند پر استرس ولی به یاد ماندنی کردی...خدایا دوست دارم بخاطر همه ی مهربونی هات و من رو ببخش که فکر می کردم در کنارم نیستی و ممنون از اینکه همیشه در آغوشت بودم و با اینکه نمیدیدمت من رو از آغوش گرمت رها نکردی...خدایا دوست دارم یه عالمه پي نوشت:: ممنون از لطف دوستاي گلم كه نگران دستم هستين/ دستم بدك نيست ولي فكر كنم جاش بمونه، اين پماد هاي ترميم كنندگي هم انگار اصلا موثر نيستن، فقط بيخودي تبليغ ميكنن، توصيه ميكنم امتحان نكنين.ولي گفتم كه دفعه بعد توچال قرار داريم با بچه ها بعدش هم پاراگلايدر/از رو نميرم
|
|