چند روزیه خعلی دلم براش تنگ شده عکساشو نگاه میکنم و قربون چشمای عسلیِ درشتش میرم قربون اون نگاه مهربونش دستای تپلی پر از مهرش قربون لبخندش ولی چشماش نگم از چشماش ... عسل بود عسل شیرین بود نگاهش حتی وقتی اخم میکرد انگار ته چشماش به من میخندید آخ که چقدر چشمات قند بود چقدر خوشگل بود یادمه وقتی رفتم کلاس نقاشی، پیش خودم گفتم یه روزی چشماش رو میکشم و هدیه میدم بهش... نه چشماش رو کشیدم نه پای تابلوهایی که بهش هدیه دادم، امضا کردم گمنام بودن، مثل خودم امروز صبح، وسط استرس ها و دغدغه هام یهو زدم زیر گریه، نه بخاطر استرس هام، بخاطر اینکه نداشتمش بخاطر اینکه نبود بخاطر اینکه نیست آخ چقدر آغوشش امن بود برام حیف و صد حیف که نشد که نشد که بشه ...
- .
| |
.......................................................................................................................................








