.:.ساعت 25.:.

نشستم دارم Reproducibility Eng میخونم ساعت نزدیک 4 صبحه و هنوز نصف بیشترش مونده و ساعت 10 صبح امتحان دارم

اینکه قطعا 1 سال دیگه حتی یادم نیست چی تو این درس بوده به کنار

همین الان درسه برام قشنگ شده جوری که بعد از مدت ها 6 ساعت نان استاپ پای لپ تاپ نشستم و دارم میخونمش، البته که خیلی کند پیش میرم ولی خب قشنگ بود دیگه، حیف که سر کلاسش نرفتم

بعدا نوشت:: درس رو پاس شدم ولی 80 درصد ایرانیایی که میشناختم افتادن عجیب بود!!!

:: جمعه ۱۴۰۵/۰۷/۱۷
- .
| |
.......................................................................................................................................

یعنی ریدم تو مهاجرت و اختلاف فرهنگی و اختلاف حال و اختلاف جنسیت و اختلاف سلیقه و اختلاف ححجم روز کاری و هرچی که مَچ نیست با هم

اصلا ریدم تو اورتینکینگ

:: جمعه ۱۴۰۵/۰۷/۱۷
- .
| |
.......................................................................................................................................

ازینایی که مهاجرت میکنن که فقط شوهر کنن، متنفرم

البته اینم یه هنره ها

ولی خیلی عنم میگیره ازین دست آدما، که همش آویزون پسران، حتی برای یه مسئله کوچیک که میشه از AI و گوگل مپ و ... پرسید میچسبن به آدما ، نه نه اصلاح میکنم، می چسبن به پسرا

طرف حتی زبان انگلیسیش خوب نیس من واقعا نمیدونم چطوری و چرا مهاجرت کرده، خب میشستی همون شهرتون یکی بیاد بگیرتت دیگه، اومده اینجا همه پسرا رو مالیده، حتی پسرا هم مالیدنش، بابا بسه دیگه، بی حیایی تا چه حد، یکیو انتخاب کن بچسب بهش زن

:: پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۶
- .
| |
.......................................................................................................................................

اینقدر حساس شدم

که وقتی یکی بهم میگه بالا چشت ابروعه

زارتی میزن زیر میز میام تو اتاق و غصه میخورم

:: چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۵
- .
| |
.......................................................................................................................................

میدونی

اینکه میدونم هر رابطه ای تهش، تمومه، غم انگیزه

تموم رو می فهمی چی میگم دیگه

همینکه بعد 20 سال مثلا میبینی با بچه 17 ساله دیگه روابط مثل قبل نیست

همینکه بعد 13 سال مثلا میبینی طرف کات میکنه

همینکه بعد یه سال دیگه هیچی مثل اولش نیست

و منی که معتقد بودم اگه تو رابطه ای حالت خوب نیست نباید خیانت کرد و باید کشید بیرون،

:: سه شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۴
- .
| |
.......................................................................................................................................

وقتی که خیلی خوشحالی میری پیش کسی که خیلی دوستش داری

ولی وقتی که خیلی ناراحتی میری پیش کسی که خیلی دوستت داره


این جمله متنسب به مولاناس

دارم فک میکنم کِی پیش کی رفتم...

و الان که غصه دارم پیش کی برم؟!

:: یکشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۲
- .
| |
.......................................................................................................................................

کم زندگی سخته

تو هم ازم دوری

این متن یه ریلز اینستاگرامی بود که وِی لایک کرده بود و اومده بود برام

و با دیدنش نیمساعته دارم گریه میکنم ...

:: یکشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۲
- .
| |
.......................................................................................................................................

با هر کسی، در حد لیاقتش رفتار کن

با هر کسی، در حد لیاقتش رفتار کن

با هر کسی، در حد لیاقتش رفتار کن

با هر کسی، در حد لیاقتش رفتار کن

با هر کسی، در حد لیاقتش رفتار کن

با هر کسی، در حد لیاقتش رفتار کن

:: شنبه ۱۴۰۵/۰۶/۲۸
- .
| |
.......................................................................................................................................

روزایی که دارم تجربه میکنم برام جدیده

یه سبکی از زندگی مشترک که هم توش احساس امنیت دارم هم گیجم

هم نیاز به کمک دارم هم باید کمک کنم

هم حس نیاز به تنهایی دارم هم حس بودن کنار کسی که دوسش دارم

هم حس دوست داشته شدن دارم، هم حس موجودی که هست، فقط هست

بشدت حس میکنم زندگی انسان و مغز انسان پیچیده است

و بشدت با مامانم احساس هم دردی میکنم الان

هم احساس ضعف دارم هم حس قدرت

پ ن:: بعنوان کسی که میتونه انگلیسی با پارتنرش دعوا کنه و غر بزنه حس خوبتری دارم :دی ولی خب خسته شدم یه کم

:: دوشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۲۳
- .
| |
.......................................................................................................................................

امروز زندگیم قشنگ بود

تو مسیر کنار رودخونه هامبورگ با پارتنرم قدم میزدیم و بستنی میخوردیم و چیک و چیک عکس میگرفتیم و از توی اون لحظه بودن لذت میبردیم

حال خوب

کنار یار خوب

با یه هوای خوب و افتابی

غروب اومدیم تو بالکن خونه برا اولین بار نشستیم و کیک گردویی که از کنار رودخونه گرفته بودیم رو خوردیم با چایی ایرونی که من دَم کرده بودم

ریسه هایی که از امازون خریده بودم و سولاری شارژ میشد رو دیشب نصب کرده بود رو دیواره ی بالکنی و امشب نور ملایم خوبی میداد :)

امروز عصر بلیط برگشتم رو به مونیخ گرفتم، برای 21 سپتِمبِر

وقتی که من برسم خونه جشن های Dult منطقه ما تموم شده ولی خب من خاطرات خوش هامبورگ رو ساختم

و اخر سپتمبر هم امتحان دارم و هنوز هیچی اماده نیستم :|

:: دوشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۱۶
- .
| |
.......................................................................................................................................

بعد از چندین روز بدو بدو و استرس و جابجایی و تو قطار بودن و خونه و خرید رفتن، دیروز تونستم بشینم و استراحت کنم و بگم آآآخیش

اومدیم هامبورگ، چند روزی میشه، اول یه air bnb گرفتیم تا خونه ی آقای S رو تحویل بدن، یک سپتامبر اومدیم خونه گوگولی خوشگلش، و این چند روز حس دخترای تازه عروس داشتم که خرید خونه میکنن شام میپزن تا شب آقای همسر از سر کار خسته باید خونه :)))))

حس مسخره ای بود، و البته تجربه ای جدید

و خوشبختانه شنبه و یکشنبه ها قرار نیست من اشپزی کنم:)))

و داستان اینجاس که غذاهای ایرونی رو هم دوس داره مخصوصا عدس پلو، ولی این سری میگفت بیا عدس پلو رو به روش کشور من درست کن؛

من :|

عدس پلو :O

بعد غذا رو که برد سر کار توش با سس نمیدونم چی چی کوکونات قاطیش کرد خورد، آخه مرد، حیف اون ته دیگ بود که روش سس کوکوناتی ریختی روش

:: جمعه ۱۴۰۵/۰۶/۱۳
- .
| |
.......................................................................................................................................

یهو تو بحث هام با پارتنر غیر ایرانیم به یه جاهایی میرسم که یه ابعادی از وجودم و اخلاقیاتم ب چالش کشیده میشه که تا حالا از این زاویه بهش نگاه نمیکردم

بعد 4 روز صحبت کردیم باز، در صلح و ارامش بود و من در اضطراب و تنش

:: یکشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۰۱
- .
| |
.......................................................................................................................................

مدتیه بزرگترین فوبیاهای زندگیم زده بالا

و اینجا همه ترس‌ها چند برابر بزرگتره

و من دیشب وقتی که داشتم موهامو سشوار میکشیدم و به جنازه هاشون نگاه میکردم، عر میزدم

و امروز بخاطر اینکه اتاقم بوی سم میداد، کلا رفتم دانشگاه و وقتی شب اومدم دیدم جنازه هاشون شده بالای صدتا

چندش آورترین صحنه ی روزهای اخیر عمرم بود

متنفرم ازتون

:: جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۳۰
- .
| |
.......................................................................................................................................

امروز 385 روزه که صدات رو نشنیدم و سکوت کردی

سکوت کردی و من رو تو قعر یه چاه یه تونل، تو تاریکی تنها گذاشتی

تو که فکر میکردم همدم همیشگیمی دیگه فقط یه خاطره ی بی تکراری که گاهی ازش متنفر میشم، گاهی دلم براش تنگ میشه، گاهی میخام زنگش بزنم و بگم که چی شد اون 13 سال و اندی ، بپرسم چطور تونستی دووم بیاری، بگم پس چی شد قرارمون سال 2030 ساعت 20.30، گاهی میگم اگه زنگت بزنم ارامشت خراب میشه، سکوت میکنم، گریه میکنم، و میام اینجا گاهی برات مینویسم بلکه دلم آروم بشه ...

الان

نمیدونم هنوز عاشقتم یا نه

ولی تو کنج این غربت تلخ

دلم هواتو کرده

میدونی غم انگیز ترین بخشش چیه، من تا آبان باز امیدوار بودم که باز بسازیم باز درستش کنیم

ولی نیومدی و فهمیدم که تموم شدی

رها کردم

ولی الان

حتی تو رابطه جدیدم، نمیتونم راحت ببخشم، نمیتونم امیدوار باشم، اینقدر تو رابطه با تو صبور بودم که الان دیگه نمیتونم صبور باشم ...

تمام آرزوم اینه، یه روزی من رو فراموش کنی و هیچوقت دلت برام تنگ نشه، حتی وقتی بعد از سالها، مثل رهگذر از کنارت رد شدم، یادت نیاد من کی هستم و چی بودم و چی شد

واست بهترین ها رو میخام عزیز چشم عسلیم

بوس بهت

:: پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۹
- .
| |
.......................................................................................................................................

"نویسنده: kli.

حالا فهمیدم یه بچه ای که داری خیالبافی میکنی بی خیال
,اتفاقا از خانواده بسته هم بودی که همچین تصوراتی درباره پسرا داری و تو خانوادت نزاشتن با پسرا رو به رو بشی تا بفهمی هورمون ها ربطی به جداسازی مدرسه نداره .احتمالا نزدیک ۱۴ سالت هم باشه "

----

خب این دوستمون چون احتمالا من رو تازه شناخته نمیدونه که نظرم نسبت به پسرا چیه و چقدر پسر لاشی هم دیدم تو زندگیم و همینجا تو اروپا چند نفر ایرانی لاشی هم میبینم :دی و حتی نمیدونه که از مرداد 86 اینجا دارم مینویسم Ö پشمااااام میشه 19 ساله که فقط این وبلاگ مینویسم!! من دو تا قبل اینجا هم وبلاگ داشتم :)))

ولی خب این دوستمون اینقدر هم جسارت نداره کامنتش رو عمومی بذاره و هی خصوصی کامنت میذاره! احتمالا چون از خانواده ی فرابازی هست یا دچار فراگسستگی ویژه ایه !

اینجا، یعنی جایی که الان زندگی میکنم، در این رابطه به خیلی ها راجع به جداسازی مدرسه و اسیب هاش حرف زدم و این موضوع فقط مختص به ایران نیست خیلی کشورها هم این رو دارن ولی نه بصورت اجباری، و خب آسیب های یکسان بود! پسری که لندن بزرگ شد و به اصرار پدر به مدرسه پسرونه رفت که تا بعدش بره مدرسه نظامی همونقدر آسیب دیده که پسرا و دخترای نسل من با این جداسازی آسیب دیدن، موضوع فقط هورمن نیست ...

الان که این موضوع خیلی حل شده است تو بالای 60 درصد جامعه، استخرها، پارتی های خانوادگی مختلط، و حتی جیم و کلاس و ...

بعدا نوشت:: راستی امروز با همون اکیپ رفتیم کنار دریاچه تو اتریش و حتی دو تاشون آبجو هم خوردن، ولی همچنان بهشون میتونم بگم رفیق امن :دی

:: دوشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۶
- .
| |
.......................................................................................................................................