.:.ساعت 25.:.

هفته پیش ازم خواست که باهاش برم هامبورگ، و پیش اون زندگی کنم، هزینه هاش نصف میشد حتی هزینه زندگی‌منم کمتر میشه

بهش گفتم که هنوز نمیدونم امادگی اینو دارم با کسی به مدت طولانی زیر یه سقف زندگی کنم یا نه

از روی پل های هامبورگ رد میشدیم، پل هایی که هزاران عاشق قفل زده بودن بهش. بهم گفت میخوای ما هم سری بعد قفل بیاریم بزنیم؟ پوسخند زدم که چه کاریه حالا

تولد گرفتم براش، کیک و کادو و ... تولد خصوصی دو نفره، عکسارو که گرفتی گفت فکر کنم‌وقتشه عکسا رو بفرستم‌مامانم چون میدونم خوشحال میشه، گفتم ولی من‌نمیتونم بفرستم مامانم چون مطمئن نیستم خوشحال میشه یا نه، گفت چرا، گفتم چون پسرای قبلی غمگینم‌میکردن... شب شد، و من به کل این دیالوگ رو فراموش کردم، موقع خواب تو گوشم زمزمه کرد، از بودن باهام خوشحالی؟ تا حالا شده غمگینت کنم؟

:: شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۷
- .
| |
.......................................................................................................................................