این پست فقط اختصاص داره به نیما پارسا عزیزی که اخیرا متوجه شدم که کشته شده، دوستی که دوستیمون شاید فقط 3 ساله باشه ولی .. میدونی چیه، میشناختمش و کشته شدن کسی که میشناختیش اصلا حس خوبی نداره ... روز مصاحبه ام با فولکس واگن، دو ساعت قبلش دقیقا دو ساعت قبلش فهمیدم که کشته شده... بغض داشتم ولی گریه ام نمیومد، رفیق خارجیم زنگ زد با کلی انرژی که اماده مصاحبه ای گفتم نه خوب نیستم، فکر کرد که استرس دارم، پاشد اومد پیشم، و وقتی در رو باز کرد بغلم کرد و گفت استرس چیو داری، نگاه کردم تو چشاش گفتم دوستم رو کشتن ... شرایط رو مدیریت کرد اومد نشست کنارم گفت میدونم غم بزرگی داری ولی الان بیا حواست رو بده به این کار، دستاش رو اورد بالا و گفت این چنده، حتی نمیتونستم تمرکز کنم بگم چه عددی میبینم، چندبار تکرار کرد، گفت عصبانی هستی؟ گفتم اره پر از خشمم، کف دستش رو اورد بالا و گفت مشت بزن، سریع یکی در میون دستاش رو میاورد بالا و میگفت محکم مشت بزن، اینقدر این کار رو از سرعت پایین تا سریعتر تکرار کرد که تمرکزم رفت بالا بغلم کرد، محکم، بوسیدتم و برام ارزوی موفقیت کرد و رفت نیمساعت وقت داشتم فاکی*نگ مصاحبه اماده بشم تموم که شد، دوباره رفتم تو فکر نیما و تا امروز هر روز بهش فکر کردم ویس هاش رو گوش کردم و بهش فکر کردم به دوستام که زخمی شدن به کشته شده ها این زندگی حق ما نبود
- .
| |
.......................................................................................................................................








