.:.ساعت 25.:.

بالاخره بعد از 11 ماه از زندگی در المان، رفتم مونیخ

چهارم اپریل 2026

همراه با پارتنر، صب ساعت 5 بیدار شدیم و حدود ساعت 7 صبح رفتیم بانهوف یا همون ایستگاه قطار، قطار ساعت 8 حرکت میکرد ولی خب امروز استرایک بود، یعنی اعصاب ! اعتصاب اتوبوسها!! اینجا در بلاد کفر اتوبوس ران ها حق اعتصاب دارن، خیلی هم زیاد اعتصاب میکنن ولی ساعت های خاصی از روز اتوبوس هست مثلا 6 صبح!!

من از خونه خودم رفتم و به موقع رسیدم و اون جا موند از اتوبوس 6.44 دقیقه، تو مرکز شهر چرخیدم تا بیاد، و بعد رفتیم نشستیم تا قطار حرکت کنه، شب قبلش فقط 1.5 خوابیده بودم، وقتی نشستیم سرمو گذاشتم رو میز تا بخوابم یهو یه گروه بزرگ از جوانان شهرمون با یه اسپیکر بزرگ وارد شدن و شروع کردن به موزیک پخش کردن و ابجو خوردن، پارتنر (همون دوست خارجی سابق)، گفت که بیا جامون رو عوض کنیم که تو بتونی راحت بخوابی و من چون صندلی با میز دلم میخواست ترجیح دادم همونجا بشینم، این اولین سفر دو نفرمون بود، یه کم که گذشت سرمو گذاشت رو شونه اش و با بازوهای ورزشکار مردونه اش بغلم کرد که بخوابم، روز اول پریودم بود و حسابی حالم بد بود، بیخوابی، میگرن و پریود همه با هم اومده بود سراغم

تو مسیر سعی کردم یه ساعت بخوابم با وجود تمام شلوغی هایی که بود

پیاده شدیم و بی برنامه شروع کردیم به رفتن، تنها چیزی که میدونستیم این بود که میخوایم ساعت 4 بریم سینما و فیلم Project: Hail Marry رو ببینیم

وسط شهر قدم زدیم و عکس گرفتیم و بعدش رفتیم سمت اولمپیا پارک، وسط شکوفه های گیلاس عکس گرفتیم و خندیدیم بعد هم رفتیم شو روم BMW کلی اونجا وقت گذروندیم و گفتیم شاید محل کار بعدیمون BMW باشه :دی

و قرارمون این شد ماهی یبار بیایم مونیخ تا همه جاهای دیدنیش رو بگردیم، از اکواریوم گرفته تا موزه هاش تا بیلیارد و بولینگش
و بعد هم سینما

بالاخره بعد از چند سال رفتم سینما

ایران که بودم بعد داستان مهسا امینی، فقط دو بار رفتم اونم یادم نیست چ فیلمی بود، منی که همه جشنواره ها رو میرفتم، منی هک تفریحم حتی تنهایی سینما رفتن بود، خیلی کیف داد حالا با رفیق جدیدم سینما نشستم و دارم فیلم اورجیال ورژن رو تو بهترین سینماهای دالبی مونیخ در حالی میبینم که صندلی اش رو حالت لَش کردن تنظیم کردم و تو آغوش پارتنرم هستم و دستم رو گرفته و داره نوازش میکنه :) چی ازین بهتر خب

تو راه برگشت خودم سرمو گذاشتم رو شونه اشو تموم مسیر خوابیدم :)

وقتی رسیدیم باز استرایک بود و مجبور شدیم از بانهوف تا خونه پیاده بیایم و تو اون یکساعت راه کلی حرف زدیم بحث کردیم و نتیجه گیری کردیم در مورد رابطمون و ابعادش، اینکه تا ابد میخوایم این رابطه پنهانی بمونه :)

:: دوشنبه ۱۴۰۵/۰۱/۱۷
- .
| |
.......................................................................................................................................