.:.ساعت 25.:.

یه سال شد

دقیقا 15 اپریل اومدم، طرفای ظهر رسیدم، و اومدم خوابگاه

اتاق سفید و خوشگلم که کم کم حکم خونه رو گرفته برام

کم کم اون اتاق خالی رو خوشگل کردم و حالا شده یه خونه، با تجهیزات نسبتا کامل در حد زندگی خودم، در حد نیازم

تاز دیروز نشستم عکسای پارسال با دوستام و خانوادم رو میبینم،خاطراتی که رفته ولی هست :)

دیروز کلا عصبی بودم، به پارتنرم هم بداخلاق بودم، چون انتظار داشتم وقتی قبلا بهش گفتم که فلان روز، سالروز ورودمه یادش باشه، ولی نبود، بد خلقی کردم باهاش و بحث کردم باهاش چون نمیخواستم تنها باشم، به اندازه کافی گالریمو بالا پایین کرده بودم غصه خورده بودم، وقتی داشتم دوش میگرفتم دیدم در اتاق باز شد و اومد تو، میدونستم که میاد، بلدم اگه چجوری بکشونمش به خونم، خوشحال بودم پیشمه، لباس پوشیدم و دیدم رو تخت دراز کشیده و داره از باخت بارسلونا با رفیقاش کل کل میکنه، خوابیدم کنارش، همینکه کنارم بود کافی بود برام، حتی اگه حواسش نباشه، نوازشم میکرد و من یاد نوازش های وی میافتادم، که اگه حتی فوتبال بود، وقتی کنارم بودی دیگه کنارم بودی ، یکسال گذشته بود از اخرین باری که دیدمت، دیشب همش فیلمای شب اخرمون رو نگاه میکردم که خودتو برام لوس میکردی تو ماشین وقتی تو خیابون بالا پایین میرفتیم، یادم اومد که وقتی اومدی فرودگاه چقدر تلاش کردی که گریه نکنی، چقدر سعی کردی کول باشی و حواست بهم باشه، چقدر دلم برات تنگه عزیزِ دور از جانم، تو همین فکرا بودم که صدام کرد babe, are u ok? وقتی داشتم به تو فکر میکردم تو اغوش یکی دیگه اشکام ریخته بود، گفتم که خوبم و گفتم که این موقع که الان اینجام پارسال تو فرودگاه استانبول بودم و الان خیلی خوشحالم که تو آغوش تو هستم لبخند زد، پیشونیم رو بوسید و گوشیش رو گذاشت کنار ... و من قلبم پر کشید ایران

امروز، تمام روز خودمو مشغول کردم صبح میتینگ پشت میتینگ ذاشتم و بعدش کلاس دانشگاه و اصلا فرصت نشد جشن بگیرم حتی شمع هم با خودم برده بودم، بعد کلاس رفتم pcpool (همون سایت دانشگاه) بعدم برگشتیم خونه

و امروز بعد از مدت ها سیگار esse gold رو دوبار روشن کردم یبار ظهر بعد از کلاس، یبار وقتی که از اتوبوس پیاده شدم و یه مسیر یه ربعه رو تنهایی گَز میکردم که برسم خونه و این دومی عجیییب چسبید :)

رسیدم تو ساختمون، از پله ها بالا میرفتم که رفلکس خودمو تو آینه دیدم، گردنبند نقره ای که برای یکی از ولنتاین هامون برام خریده بودی گردنم بود برق میزد رو لباس مشکلی که تنم بود، گرفتم دستم، لبخند زدم بوسیدمش و سریعتر دویدم بالا که بیام اینارو اینجا بنویسم :)

:: چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۱/۲۶
- .
| |
.......................................................................................................................................