بعد از اینکه از مونیخ اومدم، تو راه برگشت، یه مسیج اومد از یه آدم، نه آدم نه یه شیطان به تمام معنا اول گفتم اشتباه گرفتین، بعد اسم و فامیل کاملم رو گفت و بعد حال پنیکم شروع شد، رسیدم دم در اتاقم و تا اومدم بالا افتادم یه ساعتی برعکس رو زمین بودم و نفسم بالا پایین میشد و هرازرتا فکر که جوابش رو بدم یا نه اصلا چی میخواد بگه مَردک حرومزاده، اصلا چی کارم داره این موقع شب، دیدم ویس داده مثل همیشه صداشو خش دار کرده بود و خیلی ادایی طور شروع کرد صحبت کردن که دلم تنگ شده،بعد از تو به طرز عجیبی با هیچ کس دوست نشدم و فلان و بهمان ضربان قلبم رفت بالا، حتی الان که دارم مینویسم طپش قلب گرفتم جزو معدود ادمایی بود تو زندگیم که اینقدر برام ترسناک و بزرگ و شیطان صفت بود، اصلا حال پنیکم بعد از ماجرای اون تشدید شد، بعد یه ساعت ویس رو پلی کردم و میزان انزجارم رو ازش عنوان کردم، من حتی تو اتاق تراپی هم نمیتونستم بهش فحش بدم، ولی اون شیطان صفت، اون مانستر بزرگ در گوشم فحش های رکیک بدی می داد به من و خانوادم توهین میکرد و با این کار ارضا میشد و من فلج شدم وقتی اون این رفتار رو میکرد نه میتونستم داد بزنم نه حرکتی انجام بدم یا حتی فحش بدم من حتی تو اتاق تراپی هم نتونستم ازش نترسم و اون شب ابراز کردم که چقدر متنفرم که چقدر بیزارم ازش ساعت حدود 10/5 شب شد و حال خرابم رو دیگه نمیتونستم کنترل کنم، مسج دادم به دوست خارجیم که دیگه این روزا خیلی بهش وابسته شدم، گفتم میتونم شب بیام پیشت، بدبخت فکر کرد که بخاطر ولنتاین دارم اینو میگم!! گفت در خونه من همیشه به روت بازه، و من اتوبوس ساعت 11 رو سوار شدم و رفتم، و فقط سعی کردم بخوابم، صبح وقتی بیدار شدیم میگفت تمام شب نفست بند میومد و هی تکون میخوردی و گریه و ناله میکردی تو خواب، و اونجا بود که تصمیم گرفتم راجع به پنیک اتک هایی که میشم بهش بگم و راجع به این مانستر، و وقتی که داشتم از این هیولا میگفتم دوباره پنیکم شروع شد، و خوشبختانه آقای سین بلد بود چطور شرایط رو کنترل کنه و من رو بیاره به زمان حال، بغلم کرد و وقتی بدنم تو بغلش داشت از ترس میلرزید، بهش گفتم فلان شب یادته گفتم یه سری تروما دارم تو زندگیم که نمیتونم فراموشش کنم، این مانستر عامل تمام اون تروماهاست، تمام حال بد و تمام نفرتم از زمستونی که همیشه دوستش داشتم با این هیولا شروع شد، و با تو دوباره من عاشق زمستون شدم... از شرم نگاهم رو ازش می دزدیدم و سرم رو فرو کرده بودم بین شونه و گردنش، و با بغض براش گفتم ودلیل اینکه چرا دیشب نمیتونستم تنها تو خونه باشم که توهم زده بودم الان این هیولا میاد سراغم، حتی نپرسید چیکار کرده حتی نپرسید چرا و چطوری، فقط گفت لازم نیست خاطرات بد رو مجدد مرور کنی، الان تو پیش منی و جات امنه و من فقط بغلت کردم و کاری باهات ندارم ... یه دو ساعتی طول کشید تا حالم خوب بشه بعد گفتم میخام برم خونه از اون روز اومدم خونه و هنوز نتونستم برم بیرون نتوستم پله ها رو پایین برم نتونستم حتی یه کلمه درس بخونم نتونستم حتی غذا بپزم چیه این آسیب ها چرا این وحشی های چهل پدری حذف نمیشن از دنیا
- .
| |
.......................................................................................................................................








