پ ن::امروز یکی، بی مقدمه ؛ بدونه اینکه منو دقیق بشناسه ؛ بدونه اینکه بدونه چی بوده و چی شده ، بهم گفت : عــاشق که بشی، یه جورایی رهــــایی تویِ تمــوم وجــودت فـــریاد میزنه؛ اون وقته که میتونی چندین ســـاعت بنویسی ؛ یه جوری که دستات کــندتر از فکـــرت پیش بره. هنوز دارم روی این حرفش فکر میکنم ؛ فـکـر میکنم ؛ فکــــر میکنمـــ ... چرا تمومی نداره این افکاره من...؟! *سید علی صالحی
میگویم نمیشود یک شب بخوابی و
صبح زود
یکی بیاید و بگوید
هر چه بود تمام شد به خدا...؟*
:: چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۱
- .
| |
.......................................................................................................................................








