.:.ساعت 25.:.

دیروز بعد تماس، اومدم دانشگاه، با رفیق خارجیم قرار گذاشته بودم که بیایم، انگار جون گرفته بودم، اومدم و یه سری کارارو انجام دادم، یه کلاس و یه میتینگ با یه سری استاد دانشگاه و بعد اومد تو pcpool نشستم، یه جوری ازم دور بود که انگار صد پشت غریبه است، انگار خجالت میکشید، گفته بودم درسته صمیمی تر شدیم ولی دوس ندارم بقیه حدس بزنن، پس مثل قبل باشیم، ولی غریبه تر بود از قبل، Grant که دوست صمیمیش میشه هم بود، نشستیم حرف زدن و خوش و بش کردن، عصر که شد دوستای من رفتن، Grant هم رفت، اومد کنارم نشست، دستمو گرفت، گفت که چه سخته فقط دوست ساده باشیم، لبخند زدم و گفت حالا تا ساعت 10 شب درس بخونیم و بعدش بریم خونه

تو مسیر یونی تا باس سنتر، همه جا پر برف بود، گفت کنار درخت کاج تزئیین شده وسط دانشگاه وابیسا رو برفا ازت عکس بگیرم، رفتیم جلوتر ادم برفی بود گفت وایسا اونجا هنوز وقت داریم بذار ازت عکس بگیرم، کلی عکس گرفت ازم که بخندم، میدونه دوربین ببینم نیشم باز میشه میخندم

:: چهارشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۲۴
- .
| |
.......................................................................................................................................