این دو روز کلا، تنها بودم تو اتاقم حتی یادم میرفت یه وقتا از پنجره به بیرون نگاه کنم مامان رفیق خارجیم اومده شهرمون و سرگردم اونه، یه لحظه حسرت خوردم که یکی از یه قاره دیگه چه راحت میتونه بیاد آلمان، زبونش انگلیسی باشه، و راحت بتونه ارتباط بگیره با بقیه، دلم گرفت، دلم گرفت به حال خودم ولی امروز صبح حس کردم که گوست شدم، یعنی چی یعنی مثل روح نادیده گرفته شدم تو زندگیش، به خودم اومدم گفتم دختر تو 40 رو رد کردی، به فلانت که گوستت کرده، اصلا اگه تو مامانت بیاد، چیکار میکنی خب باهاش وقت میگذرونی دیگه! ولی ته دلم دوس داشت وسط همه اون خوش گذرونیا مثلا میگفت میدونم سختته از خانوادت بی خبری تو همین فکرا غرق بودم که مسیج داد، منو خیلی خیلی ببخش که امروز همش درگیر بودم عزیزم شب میام دیدنت شکلات کشور خودمم برات میارم_ میدونه شکلات دوس دارم، میدونه شکلات خعلی دوس دارم و میدونه الان پریودم و بی اعصاب و شکلات لازم- تعارف ایرونی کردم که نه، با خانوادت وقت بگذرون و از این تایم لذت ببر با دو تا نقطه و یه پرانتز >> :) جواب داد از صبح با مامی بودم الان داداشم از شهر فلان اومد پیشش و من میدونم باید الان با تو وقت بگذرونم نمیگم قند تو دلم آب نشد، که شد؛ ولی خب، هنوز حس گوست شدن داشتم، یه پینگ میخواستم ازش طی روز، تو اصطلاح IT یه جور heartbeat ، یه ضربان
- .
| |
.......................................................................................................................................








