امروز عصر رفتم سینما؛ و به رسم همیشگی تنها . روی یه صندلی دو نفره روبروی در ِ ورودی داخل سالن سینما آفریقا نشستم؛ آدمایی که داخل میشدن رو نیگا میکردم ؛ تمام لغت های این پست ِوبلاگ ِ پــَرشان توی ذهنم بود ؛ انگار همون پست بود ولی در لوکیشنه سالن سینما!! همینجوری که آدما رو نیگا میکردم که همه جفت جفت داخل میشدن دیدم یکی هم مثل من خــُل پیدا میشه که تنها بیاد سینما و از قضا هم کنار بنده نشست. ردیف اول صندلی ۵ و ۴ کنار هم بودیم. اگه توی مغز امین (شهاب حسینی) سوت بود؛ توی مغز من کلمه رژه میره؛ انگار همش با خودم حرف میزنم شاید منم دیوونه ام! تو فیلم یه دیالوگ بود که امین (شهاب حسینی) مــُرده بود و رویا (لیلا حاتمی) میخواست بره شمال. و به کارگردان تئاتر(احمد ساعتچیان) که در حال تمرین باهاش بود میگفت : "تموم اون روزا که توی شمال دنبال امین میگشتم بدترین روزا بود امــّا؛ میترسم، اون روزا رو فراموش کنم" منم میترسم؛ میترسم تموم این روزا رو فراموش کنم!! چرا هرجا میرم تا همه چیز رو فراموش کنم برعکس میشه؟ ــ دو روز رفتم کرج که هوام عوض شه، بیشتر هوایی شدم؛ رفتم سینما فیلم ببینم که محو تماشا شم با کاراکترا ، با دیالوگ ها همزادپنداری کردم! ــ چند بار صندلیای گــِرد جلوی تئاتر شهر رو نشون داد همون صندلی جلوی درب اصلی !! ــ بعد از دیدن فیلم اومدم بیام خونه ، سوار تاکسی شدم دنبال یه برگه میگشتم که از شرّ این کلمه های توی مغزم خلاص شم ، رسیدم به یه فیش بانکی!! که باهاش یه چک رو نقد کرده بودم!!!!! برگه ای که مدت ها پیش فکر میکردم انداختمش دور!!! چرا هرجا میرم همه چی تکرار میشه؟! مثل صحنه های توی فیلم!!؟ که گریه کردن رویا دقیقا همون سکانس رو ۴بار تکرار کرد و نشون داد! یا صحنه ای که امین اومد تو اتاق و رو به استاد (مسعود رایگان) کرد و گفت "قلبت خوبه استاد؟!" یا اون صحنه ای که رویا دم ِ در ِ خونه اش پریشون از دیر کردن بی سابقه ی امین ِ . و منتظر ِ که بهش بگه داره پدر میشه...و تا چند هفته هیچ چیزی نگفت... همش تکرار تکرار تکرار همه چی داره تکرار میشه غیر از بودن ِ ما. از سینما میام بیرون، هنوز تو حال و هوای آخر فیلمم ؛ جایی که معلوم میشه رویا بچه اش رو سقط نکرده و داره برای زنده نگه داشتن خاطرات امین داره میره شمال . امینی که بخاطره نجات معدنچیا مرده بود؛ نه از خودکشی ، و نه از یه حادثه ی تصادف ... صحنه های فیلم داره تو ذهنم دوره میشه...میام بیرون سینما ؛ یه قدم مونده که از در پشتی خارج بشم . زمین خیسه . بارون اومده . یه نیگا به آسمون میکنم . انگار تا ابرا منو میبینن دوباره دلشون میشکنه . بارون میچکه روی گونه هام . ناخداگاه بغضم میشکنه . اما دقیقا مثل امین توی اون صحنه که داشت توی خونش به استادش میتوپید و گریه هاشو قایم میکرد ، منم بغضم رو غورت میدم. حس میکنم منم مثل امین دچار شدم به نوعی خود آزادی ِ عمیق!! دوس دارم زیر این بارون ِ ملس راه برم ولی اینقدر گیج ِ خودم و افکارم شدم که بعد از چند دقیقه راه رفتن زیر بارون میفهمم که راه رو دارم اشتباهی میرم... شدیدا فیلم به دلم نشست . معمولا مخاطب عام از این نوع فیلم ها خوشش نمیاد . البته منم جزو همون مخاطب عام هستم ولی این نوع رو دوس دارم . خودمو تو کاراکترا پیدا میکردم یه لحظه رویا بودم یه لحظه امین و یه لحظه اصلا نبودم. وقتی که امین دیر میاد خونه و هدست توی گوششه رویا بهش میگه: "از گوشت در بیار دارم باهات حرف میزنم" -امین:"چیزی گوش نمیدم بگو" -رویا :"اگه گوش نمیدی پس چرا روی گوشته" -امین:"میخوام بعدش گوش بدم" وقتی این دیالوگ ها داشت رد و بدل میشد یه دست به گوشام زدم...هدست گوشی ام روی گوشم بود ولی چیزی گوش نمیدادم . ولی میخواستم بعد از فیلم گوش بدم . میخواستم رضا شیری گوش کنم... اینجا من امین بودم. وقتی سر میز شام بودن رویا با اینکه از امین ناراحت بود وقتی میبینه امین غذای سرد میخوره براش ماست و سبزی میاره امین نگاش میکنه و میگه :"من که میدونم تو باهام حرف داری ، من که میدونم ناراحتی پس چرا هیچی نمیگی ، هیچی نمیگی و میری برام ماست و سبزی میاری" اینجا من رویا بودم . سکوتش مثل سکوتای من بود . از همون جنس... نمیدونم من کی بودم...فقط تا چند ساعت بعد از فیلم گنگ بودم...
- .
|
.......................................................................................................................................








