سومین روزه که اینترنت ایران قطعه، و نمیدونم چندمین روزه که من تو خونه حبس شدم حس و حال هیچی رو ندارم، حتی غذا خوردن فکر اینکه الان باید ایران میبودم، حسرت بزرگی به دلم میذاره. بدنم رفته تو حالت بی حسی برای مراقبت از خودش، کاملا می فهمم این حس رو، هیچ کاری نمیتونم بکنم، انگار برای بقا داره این کار رو میکنه دیروز روز بدی بود، اخبار اینستا،برق اینجا، همسایه و دوستام پی کارای خودشون، دوستای ایرانم بدون اینترنت، دوست خارجیم مسافرت و مشغول کارهای خودش، و من تنها تو اتاقم دیشب اخر شب مسیج داد بهم، عذرخواهی کرد که نیست این چند روز، حالمو پرسید گفتم خرابم، علتش رو پرسید، اخبار ایران، Pms لامصب، منفعل شدنم و نبودنش! مسخره است ولی از اینکه هر موقع نیاز دارم کسی پیشم نیست اذیت میشم، وقتی یه اغوش رو میخام و نیست، اصلا ایران هم بودم همین بود، من زیادی میخام، من همیشه میخام که باشه، یهو یادم اومد، هی دختر، تو پر از ترومایی و این حجم از غمگینی برای اینا تعریف نشده اس، اصلا درک نمیکنن تو چی میگی، فقط گفتم اینترنت ایران قطع شده و هر موقع قطع میشه کشتار دست جمعی اتفاق میافته، باورش نمیشد ولی گفت که متاسفه و درک میکنه شرایطم رو، و سعی میکنه زودتر برگرده و مستقیم بیاد پیش من! حرفاش برام مهم نبود، تا اینکه ویس داد بهم، انگار دلم میخاست همه اون خاطرات مشترک قشنگ و کوتاهمون رو با صدای خودش بشنوم، گفت که میدونه استرس دارم ولی فقط به اندازه 3 4 تا ویس 5 6 دقیقه ای از فضای اینستا بیا بیرون و بذار من برات تعریف کنم :) روش قشنگی بود، خاطرات رو با صداش مرور کردیم و اروم گرفتم ، گفت حالا نوبت توعه، چشمات رو ببند و خاطرات مشترکمون رو بگو! من! هیچی نداشتم انگار، مغزم خالی بود! اصلا اینهایی که تعریف کرده بود رو یادم رفته بود ... گفت فارسی ویس بده من ترنسلیت میکنم، قثط حرف بزن، طولانی حرف بزن بذار ذهنت خالی بشه چند دقیقه گفتم، چرت و پرت گفتم ، تنها چیزی که یادم بود اول ژانویه بود که تو شب برفی یه ساعت راه رفتیم و رقصیدیم، و حالا برف میاد و من باز تنهام
- .
| |
.......................................................................................................................................








