.:.ساعت 25.:.

نبودنش داغـــــــم میکند

آنقدر که بجای تمام 4شنبه های آخر سال

بی آتش بسوزم.


پ ن00::

بی آتش که بسوزی؛

خاکستر نمی شوی که بـــاد تو را با خود ببرد ،

مچاله می شوی در خود ،

یادت هم نمی ماند که روزگاری میشد بـــودن را پرستید

و سرخ شـد

و زرد شــــد

و با هم پــــریــد

خواستیم با هم بپریم، دستمان را شعله سوزاند

دستمان از هم جدا شد

قلبمان آتش گرفت

سوختیم

مچاله شدیم

یادمان هم نیامد که روزگاری میشد بـــودن را پرستید ...


پ ن 01:: صدای ترقه  و نارنجک و 4شنبه های گذشته ای که سوری برایمان نداشت...یاد خاطرات نیمه سوخته و ... بگذریـــــــم ... دلمان عجیب گرفته است امشبــــــــــــــ...

:: سه شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۴
- .
| |
.......................................................................................................................................