نبودنش داغـــــــم میکند آنقدر که بجای تمام 4شنبه های آخر سال بی آتش بسوزم. پ ن00:: بی آتش که بسوزی؛ خاکستر نمی شوی که بـــاد تو را با خود ببرد ، مچاله می شوی در خود ، یادت هم نمی ماند که روزگاری میشد بـــودن را پرستید و سرخ شـد و زرد شــــد و با هم پــــریــد خواستیم با هم بپریم، دستمان را شعله سوزاند دستمان از هم جدا شد قلبمان آتش گرفت سوختیم مچاله شدیم یادمان هم نیامد که روزگاری میشد بـــودن را پرستید ... پ ن 01:: صدای ترقه و نارنجک و 4شنبه های گذشته ای که سوری برایمان نداشت...یاد خاطرات نیمه سوخته و ... بگذریـــــــم ... دلمان عجیب گرفته است امشبــــــــــــــ...![]()
- .
| |
.......................................................................................................................................








