شب سال نو، اولین شب سال نویی که اروپا هستم، شیفت کشتی داشتم، قبلا نوشتم که چقدر استرس و مصیبت داره کمک آشپز آلمانی بودن و چقدر سخته و اینا ولی این سری اون شب سخت بوداااا ولی چقدر خوش گذشت چقدر خندیدیم، و اشپزهای تپلی گوگولی سن بالای باحالی بودن یکی از بهترین سراشپزهای شرکت که کلی جایزه گرفته بودن، ساعت 12.05 دقیقا بهمون اجازه داد بریم بالا که اتیش بازی ببینیم، با ورینا دختر کامرونی رفتیم بالا و من با یه تیشرکت سورمه ای شرکت که پشتش به آلمانی نوشته بود خدمه کشتی، زیر برف از آتیش بازی فیلم میگرفتم و بلند میگفتم هپی نیو یر و تو دلم تنها چیزی که میگفتم این بود، سال دیگه شب سال نو، تو اینجا نیستی، و چند پله بالاتری پس براش تلاش کن از ته دلم خوشحال بودم ووقتی برگشتیم داخل سالن، لیندا، کافه دار طبقه اول کشتی که یه خانم مسن بود شامپاین اوردن و نوشیدیم و تبریک گفتیم و دوباره برگشتیم سر کار تا 3 صبح سر کار بودم، و بعد به آقای سین پیام دادم من کارم تمومه و دارم برمیگردم سمت مرکز شهر، تو مسیر اسکله تا مرکز شهر همه مردم هنوز خیابون بودن و رو برفی که نشسته بود قدم میزدن، منکه انگار مثل یه پرنده رها شده باشم از ققس پر از انرژی بودم، با بقیه همکارای این کشتی رفتیم مرکز شهر، نرسیده به اونجا آقای سین بهم پیام داد که کجایی، من کلاب نزدیک اسکله هستم و میام دنبالت که با تاکسی بریم خونه، امشب تو خسته ای اومد، خیلی هم سریع اومد گفتم ولی من میخام پیاده برم خونه، دوست ندارم این شب رو فقط به استراحت بگذرونم، لحظه سال نو من داخل کشتی بودم و لذتی نبردم، گفت مطمئنی خسته نیستی، با تعجب چند بار ازم پرسید، و من تاکید کردم اره من میخام پیاده برگردم، هنوز مردم تو خیابون هستن، کیفمو گرفت و گفت اوکی اگه تو هنوز انرژی داری پیاده میریم هرجا خسته شدی بگو، حتی شماره یه تاکسی رو هم وسط راه گرفت که اگه من خسته شدم وسط راه تاکسی بگیره! و دوتایی تو هوای خوب بعد از باریدن برف، تو اون سکوت، تو اون بازتاب نور از برف قدم زدیم و کلی خندیدیم، برف بازی کردیم، رقصیدیم، رو برف نقاشی کردیم و رسیدیم خونه اون شب خیلی خوش گذشت و من یادم میمونه 2026 چجوری شروع شد :)
- .
| |
.......................................................................................................................................








